X
تبلیغات
احسان استکی - سعید بیابانکی (شاعر)

اداره آموزش و پرورش ناحیه 1 اصفهان

 

عنوان تحقیق : سعید بیابانکی

 

دبیر راهنما : غلامحسین پویان

 

محقق : احسان استکی

 

 

بهار1391


طرح :

1-مقدمه

2-معرفي تحقيق

3-مطالعه

4-مصاحبه

5-متن تحقيق

6-منابع و منآخذ

 

 

 

مواد طرح :

1-كتاب

2-مقاله

3-مصاحبه

4-وب اينترنتي

 

 

 

 

 

فهرست

 

مقدمه.......................................................................................................1

 

زندگی نامه.................................................................................................3

 

مصاحبه....................................................................................................5

 

 

 

کتاب سنگ چین اثر سعید بیابانکی .....................................................................7

 

کتاب نیمی از خورشید اثر سعید بیابانکی .............................................................49

 

شعری برای واقعه عاشورا ..............................................................................85

 

شعر زیبای طنز...........................................................................................89

 

منابع و مآخد……………………………………………………………………………………………………103

مقدمه     آثار ادبی ایران ، آیینه ی اندیشه ها ، باورها ، هنرمندی ها و عظمت روحی و معنوی ملتی است که از دیرباز تا کنون ، بالنده و شکوفا از گذرگاه حادثه ها و خطرگاه ها گذشته و به امروز رسیده است .‍‍‍‍‍ غنای این آثار ، گواه تجربه ها ، ژرف اندیشی ها و تکاپوی فرزانگان ادب و فرهنگ ایران و عصاره ی روح بلند و      حقیقت جوی آنان است . برگ برگِ ادب و فرهنگ ایران زمین ، جلوه گاه نمایش آثار منظور و منثور فرهیختگان اندیشه وری چون فردوسی ، عنصرالمعالی ، بیرونی ، خیام ، بیهقی ، غزالی ، سنایی ، عطار ، مولانا ، سعدی ، حافظ ، صائب ، دهخدا ، نیما و ... است که از زلال فرهنگ اسلامی جرعه هایی نوشیده و با پشتوانه ی ذوق و کوشش خویش ، آثاری ماندگار را رقم زده و سرمایه هایی بزرگ و پرمایه را به یادگار نهاده اند و امروز می خواهم با معرفی شاعر بزرگ و برجسته معاصر سعید بیابانکی برگی دیگر از این کتاب بزرگ شعر ایران را برگ بزنم و به جامعه خودم خدمت کرده باشم.                         زندگینامه سعید بیابانکی       سعید بیابانکی   سعید بیابانکی متولد سال 1347 در اصفهان می باشد، او تحصیلات خود را در رشته ی مهندسی کامپیوتر در دانشگاه اصفهان گذرانده و دارای دو فرزند و ساکن تهران است. وی از سال 1364 به صورت جدی به شعر پرداخته و هم اکنون در حوزه ی هنری تهران سردبیر سایت واحد ادبیات و مسئول انجمن شعر طنز حوزه هنری است. وی با نشریاتی از جمله جام جم، همشهری و فصل نامه ی شعر حوزه ی هنری همکاری دارد. بیابانکی سه کتاب شعر به نام های رد پایی بر برف (سال 69 انتشارات    حوزه ی هنری)، نیمی از خورشید (سال 76 انتشارات همسایه در قم)، نه تورنجی نه اناری (سال 82 انتشارات نقش مانا اصفهان) به چاپ رسانده و در زمینه ی شعر کودک نیز پنج کتاب دارد. مجموعه آوازهای گم شده وی زیر چاپ است و همچنین گزیده ی کوچک فانتزی از مولانا به نام یک قطره دریا، هم با تلاش این شاعر و به زودی به مجموعه آثارشان اضافه خواهد شد. او اولین معلم خود را سرایدار دوران مدرسه ی خود می داند که شاعر بوده و استعداد ایشان را شناخته و به او در این وادی کمک نموده است. شاعرانی مانند سیمین بهبهانی، فروغ فرخزاد، حسین منزوی، محمد بهمنی، قیصر امین پور و سهراب سپهری در شعر او تأثیرگذار بوده اند. بیابانکی بیشتر شعر کلاسیک بالاخص غزل، رباعی و... سروده و کمتر به شعر سپید پرداخته است، ترانه های او نیز اجرا و پخش شده است و تسلط خوبی هم در شعر طنز دارد بطوری که مسئولیت انجمن های ماهانه ی شعر طنز در حوزه ی هنری تهران بر عهده ی اوست. او خود را فردی پرانرژی، شاد و شاعری حاضرجواب می داند.   مصاحبه     تذکر : مصاحبه با سعید بایبانکی از طریق وبلاگ ایشان به آدرس اینترنتی : www.sangcheeen.blogfa.com/‏ انجام گرفته است .     1-متولد چه سالی هستید ، در چه سالی متولد شدید و اکنون ساکن کجا هستید ؟ من متولد سال 1347 می باشم و در خمینی شهر در نزدیکی اصفهان متولد شده ام و هم اکنون ساکن تهران هستم   2- اولین شعر خود را در چه زمانی سروده اید ؟ یادم نیست فکر کنم 15 سال داشتم .     3-سبک شعر شما چیست ؟ کلاسیک ، غزل ، رباعی ،‌سپید و ...   4-اشعار طنز خود را چگونه ارزیابی می کنید ؟ عالی   5-چند فرزند دارید ؟ دو فرزند   مشخصات تماس با ایشان : ایمیل: s.biabanaki@gmail.com             کتاب سنگ چین اثر سعید بیابانکی     کُرد علی   برف سنگین و سرد و خشم آلود مثل ببری نشسته است به کوه بی صدا مثل رد پای پلنگ کُرد علینقش بسته است به کوه رفته هیزم بیاورد سرشب کُرد علی مرد کوچ و کوهستان ناگهان برف ناگهان کولاک ناگهان باد ناگهان بوران مانده چشم انتظار هُرم تنور کنج مطبخ تغار سرد خمیر مرد آتش بیار کوهستان مانده در پنجه های برف اسیر خانه بی نان و روستا بی نان برف سنگین و راه بی برگشت برف سنجاق کرده است انگار دامن کوه را به دامن دشت چه شب سرد بی سرانجامی پهن کرده است رخت بر تن کوه کاشکی خون به پا کند فردا تیغ خورشیدی روی دامن کوه ...   یخچال آب سرد   یخچال آب سرد پر از یخ لم داده بود کنج خیابان ره می سپرد تشنه و خسته شاعر میان قحطی مضمون گویا رسیده بود به بن بست یخچال آب سرد به او داد یک کاسه ی طلایی و ...یک دست سرزد میان آینه ی آب یک صید دست و پا زده در خون یک کشتی نشسته به صحرا یک کشته ی فتاده به هامون گُل کرد یک تغزل خونین مثل عطش میان دو لب هاش آن کاسه طلایی ... یک دست شد آفتاب روشن شب هاش ره می سپرد تشنه تر از پیش شاعر میان نم نم باران یخچال آب سرد پر از یخ لم داده بود کنج خیابان...   قایم موشک   می رود تا که چشم بگذارد پشت کوه بلند شب خورشید می شمارد : دوازده ...یک ...دو گرم...آرام...زیر لب خورشید بچه های بزرگ روی زمین می شتابند زیر بارش ماه گرگ خورشید پشت کوه بلند من و تو پشت چینه ای کوتاه مرغکا : هر کدامتان یک سو می شمارد دوباره...دو...سه...چار پنج...شش...پلک می زند خورشید مات و مبهوت بر لب دیوار لب به لب پشت چینه می خندیم که تماشایمان کند خورشید یا که دزدانه چشم بگذارد یا که ریسوان کند خورشید!   ذوب آهن   ناگهان کارخانه سوت کشید طرحی از یک غروب محزون ریخت کارگرهای ناامیدش را مثل مشتی تفاله بیرون ریخت قژقژ چرخ دنده های نورد داشت آرام بند می آمد زنگ ها بی صدا و گوش به زنگ بوی شعری بلند می آمد آی شاعر که سوختی آرام روز و شب مثل سینه ی الوند عمر من نیز چون جوانی تو سوخت در اشتهای کوره بلند صبح شد از تمام برزن ها بوی گل بوی لاله می آمد عصر شد از همه خیابانها بوی حمل زباله می آمد !   آب تنی   سایه ای زیر ساقه ی سنجد برکه را موذیانه می پایید ماه مست از شمیم وسوسه ای لب به لب های آب می سایید برکه از رنگ و بوی گل پر بود زیر باران سایه روشن ها روی سنگی لمیده بود آرام جامه ی نازکی تک و تنها ناگهان برگها تکان خوردند ماه پشت درخت چشم گذاشت شور افتاد در دل برکه شیشه ی شرم شب ترک برداشت این طرف برکه ای رها در موج غرق مهتاب بود و عطر چمین ان طرف سنگ سرد خواب آلود بستر ساکت دو پیراهن!   کوه ها   کو ه ها سر بلند و مغرورند دره ها سر به زیر و افتاده کوه ها تشنگان سرمستی دره ها جام های آماده دره ها گوش های یا مفتند کوه ها نعره های بی پایان «کوه ها با همند و تنهایند همچو ما با همان تنهایان»   ساعت شنی   ماسه ها دانه دانه می افتند زندگی نرم نرم می میرد شیشه ی نیمه خالی خش دار نم نمک رنگ مرگ می گیرد ماسه ها دانه دانه در شیشه اشک ها قطره قطه برگونه لب به لب های هم گذاشته اند روز و شب این دو جام وارونه مگر در دوست منتظر است سایه ها خواب دیده اند انگار کاش دستی مرا بچرخاند ماسه ها ته کشیده اند انگار !   انار   اناری پرترک از شاخه افتاد سرشب بی صدا تو حوض خونه نفهمید و یهو پخش و پلا شد همه دار و ندارش دونه دونه تموم ماهیا تو حوض اون شب صدایی توی تاریکی شنیدن پریدن روی پاشیو نشستن اناری پر ترک رو آب دیدن اناری پر ترک تنهای تنها دلش صد تیکه شد تو اون سیاهی یهو اون ماهیای با محبت شدن بی رحم عین کوسه ماهی به جون اون انار افتادن و ...آخ نخوردن آب ها اصلا تکونی چی شد از اون انار تیکه پاره نه جونی موند نه دونی نه خونی ؟ اناره یادش اومد اون شبا رو که اون بالا بالا ها آشیون داشت برای ماهی یا لالایی می خوند لبی خندون دلی از غصه خون داشت دلش خون بود مبادا تو دل شب بیاد باد و رو آبا چین بیفته نمی دونس که تیکه تیکه می شه از اون بالا اگه پایین بیفته انار تیکه تیکه تازه فهمید که دست مهربونش بی نمک بود رفیقام کاشکی روزی بفهمن دل من اون انار پر ترک بود ...!   کوچه آشتی کنان   برج های طیل سیمانی محو کردند خانه هامان را کوچه های عریض طولانی دور کردند شانه هامان را خانه هایی که برکت نان داشت گرچه بی رنگ بود و خشتی بود خانه هایی پر از ترنج و انار میوه هایش همه بهشتی بود شانه هایی که تا به پا می خاست دست هایش به آسمان می خورد شانه هایی که در غم و شادی موج می شد تکان تکان می خورد خانه هایی که بوی مطبخ داشت بوی نان هم سحر گهان گاهی شانه هایی صبر وناآرام کوه های بلند وکوتاهی وسط کوچه مانده ام تنها بامن انگار خانه ها قهرند آی بن بست های تو در تو دوستانم کجای این شهرند ؟ از ته کوچه قهر می آید به گمانم زنی جوان باشد نام این کوچه کاش مثل قدیم کوچه ی آشتی کنان باشد...!   بچه ی جوادیه   در تونل شکسته ی شب این صدای کیست این سوت دردناک تمام قطارهاست گلدان سرد خالی ما پشت پنجره چشمان خاک خورده و چشم انتظار ماست ای بچه ی جوادیه بی تو در آسمان پنچر شدند چرخ تمام ستاره ها بیتی برای مرثیه مارا کمک نکرد از هم گسیختندهمه چارپاره ها این خنده نیست بغض ترک خورده ی من است در چارچوب چهره ی من نقش بسته است گلدان سرد خالی ما با هجوم باد افتاده است از لب ایوان شکسته است رنگین کمان شادی و غم!شاعر نجیب! تلفیق ناب بغض و تبسم سفر به خیر خط خورده است بر لب من خط خنده ها لبخند تکه تکه ی مردم سفر به خیر   گرمابه   لُنگ انداخت زیر پاهایم مرد گرمابه دار کیسه به دست برد از پله ها مرا پایین در حمام را به رویم بست! صبح جمعه چقدر می چسبید سیرت و صورتی صفا دادن مثل ماهی در آمدن از تُنگ توی حوض بلور افتادن شوخ چشمانه برد شوخ از من کنج گرمابه مرد حمامی روی دیوار مات من شده بود شاه با چشمهای بادامی همه سو چشماهاش می چرخید توی آینه های زنگاری سقف آینه کاری حمام باغ بادام بود انگاری! تیغ برداشت تا صفا بدهد صورتم را گرد غربت داشت تیغ لغزید و مرد حمامی گل سرخی به گونه هایم کاشت در میان بخارها می شد از لب زخمی انار نوشت یا که آرام رفت و بر دیوار شعر سرخی به یادگار نوشت آن طرف در میان کاشی ها شاه با چشم های تلخ اسیر این طرف در میان آینه ها سایه ی زخمی امیر کبیر...   هوالباقی   تیرای چراغ برق شهر ما روشنایی را شبا دار می زنن با یه مشت آگهی هفته و سال روز و شب مرگ و دارن جار می زنن سه روز از رفتن مادرم گذشت هفت رز از پر زدن برادرم چهل روز از دود شدن همسایه مون یک سال از مجلس ختم پدرم شمعای سقاخونه دود شدن اسمی از سقا نمونده ساقی نمونده باد زد و آگهی یا رو پاره کرد رو دیوار غیر هوالباقی نموند با دو قطره خون یه شب سرخ کنین روزای سیاه تقویم منو با شمام آی دیوارا جار بزنین یه روزم مجلس ترحیم منو! پرواز اصفهان مشهد چمدان خسته سنگین اند سالن انتظار سنگین تر مثل دیشب نگاه ها ابری است پشت شیشه پرنده ها پرپر چشمه ای اشک و شر در چشمم کاسه ای آب و دانه در دستم با چه شوقی به قصد دیدن تو بار و بندیل خویش را بستم ای عزیزی که بچه آهوها می گذارند سربه زانویت چه کنم با نیاز این همه نذر من محروم مانده از کویت گیرم امشب برای اهل محل ابرها را بهانه آوردم من نالایق زیارت تو با چه رویی به خانه برگردم؟     پادگان   سیم های خاردار و زهر آلود آسما ابر پوش و بارانی استوار ایستاده ام در باد مثل این برجک نگهبانی دور تا دور من فقط صحراست بی علف بی شکار بی پرواز آه، می ترسم و دلم خالی است مثل یک پادگان بی سرباز ایستش می دهم نمی شنود باد، این پاس بخش شب بیدار می دوم داد می زنم که بایست! می گریزد ز روزن دیوار آی سربازهای خواب آلود خسته از هُرم یک عرق ریزان باد آمد چقدر می خوابید برگ ها برگ های آویزان...   تخت جمشید   برستون های ساکت سنگی شعله ور مانده خیمه ی خورشید با غروری سترگ شاهانه می روم پله پله تا جمشید می روم نرم و ساکت و سنگین زیر پا فرش سایه ها کشدار ایستاده است لشکری سنگی نیزه در دست نقش بر دیوار گنجی از یاد رفته را ماند این سرای مجلل عریان مانده تاریخ راز مرده ی من دردل این تمدن ویران نیمه ی شب که خیمه ی خورشید می نشیند به کوه خاکستر قصر خواب مرا می آشوبند کورش و داریوش و اسکندر...   گنج   باد با انگشت هایش باز کرد نرم نرمک دکمه های پرده را در اتاق کوچکم آهسته ریخت قسمتی از یک شب دم کرده را باد-این ویرانه گرد کهنه کار- گجی از ویرانه ای دزدیده بود از هراس دزدهای نیمه شب گنج را در مخملی پیچیده بود ناگهان برخاستم آرام و نرم باز کردم گنج مخمل پوش را کوهی از نور و طلا پوشانده بود گردآن اسفنج مخمل پوش را سایبان پیکر اسفنجی اش نور بود و سکه بود و تور بود کاش امشب نیز چون شب های پیش سایه اش از سرزمینم دور بود می تراشیدم تن آن کوه را مثل یک پیکر تراش چیره دست باد هم با پلک های پنجره راه را بر آسمان تیره بست رخوت آلوده ای پرکرده بود آن اتاق کوچک دم کرده را دکمه های پرده کم کم باز شد باد برد آن گنج باد آورده را!   کوه   کوه آهسته گام بر می داشت پیکرآفتاب بر دوشش مثل آتشفشان خاموشی کوه بود و غرور خاموشش کوه می رفت و پا به پایش نیز کاروان کاروان غم و اندوه کوه می رفت و برزمین می ماند یک دماوند ماتم و اندوه وقت آن بود تا در آن شب سرد خاک مهمان آفتاب شود وقت آن بود سقف سنگی شب خم شود بشکند خراب شود کوه با آفتاب نیمه شبش سینه ی خاک را چراغان کرد دور از آن چشمان نامحرم عشق را زیر خاک پنهان کرد ماه از کوه چهره می دزدید تاب آن دشت گریه پوش نداشت کوه سنگین و خسته بر می گشت آفتابی به روی دوش نداشت کوه میرفت و پشت نخلستان با دلی داغدار گم می شد کوه می رفت و خانه ی خورشید در مهی از غبارگم می شد ...   زیارت   قندیل و شمعدان و کبوتر آینه و بلور و کبوتر تا چشم کار می کند اینجا جمعیت است و نور و کبوتر امشب کبوتر دلتنگم مهمان آشیانه ی آقاست امشب تنم نشسته در آشوب گویی نقاره خانه ی آقاست آقا!بگیر دست دلم را از پشت آن ضریح طلائی چشم انتظار مرهم سبزی است این زخم زخم کرب و بلائی امشب حرم چقدر شلوغ است بوی اذان رها شده در باد مثل همیشه می شکند تلخ بغضی کنار پنجره پولاد...     ساعت پنج   ساعت یک : حیاط خلوت و گرم زندگی روی بند آویزان بوی پیرهن پدر دلتنگ خسته از هُرم یک عرق ریزان ساعت دو:حیاط سرد و شلغ دل میان اتاق در تب و تاب ساعت سه: حیاط بر لب بام زندگی روی بند مویه کنان ساعت چهار : چادری تنها روی بند لباس سرگردان بوی کافور بود و خاکستان ترمه بود و گلاب بود و ترنج ساعت تلخ حافظ و قرآن عصر جمعه درست ساعت پنج   زنده رود   آب شد برف زردکوه سپید تکه یخ ها به گریه افتادند تکه یخ ها چه سر به زیر و صبور جای خود را به چشمه ها دادند چشمه ها آمدند پایین تر دامن کوهسار را شستند بین آن راه های پیچا یچ کم کمک راه خود راجستند نرم نرمک در آسمان پیچید بوی سرسبزی علفزاران چشمه ها ضرب در هزار شدند متولد شدند جوباران جویباران به دامن صحرا رشته در رشته تار و پود شدند دست در دست یکدگر دادند عهد بستند و زنده رود شدند ما همان چشمه های کم آبیم زندگی جمع دوستانه ی ماست ما اگر ضرب در هزار شویم ماندگاریم و جای ما دریاست.   ایستگاه بعدی   آشنا بود لهجه اش اما چهره اش را غریب می دیدم چپقش را به م تعارف کرد گفت :«دودی بگیر»خندیدم! پیرمرد از محله ای گمنام ساکن کوچه قدیمی بود پیرمرد از تبار خوبی ها مثل باران شب صمیمی بود داغ بود و صمیمی و ساده مثل احوال پرسی گرمی اتوبوس از حرارت سخنش داغ شد مثل کرسی گرمی درس یکرنگی و صداقت را خواندم از خاطرات شیرینش خط به خط شعر رنج پیدا بود روی پیشانی پر از چینش کاش این مرد در سفرها نیز با من خسته هم سفر می شد بیشتر تا ببینمش ای کاش این خیابان دراز تر می شد ولی افسوس پیرمرد غریب مقصدش ایستگاه بعدی بود حرفهایش به روشنایی آب تازه چون این دوبیت سعدی بود : «طاقت سر بریدنم باشد وز حبیبم سربریدن نیست ما خود افتادگان مسکینیم حاجت تیغ بر کشیددن نیسیت» لحظه ای بعد آن همه خوبی رفت و قلبم گرفت جایش را رفت و در گوش خویش حس کردم نرمی تِک تِک عصایش را مثل گلدان پر طروات عشق سینه اش غرق در شکفتن باد قامت او به استواری کوه چپقش تا همیشه رشن باد!   جنگل   شب چو گربه ای سیاه و مخملی روی بام کلبه ام نشسته است باز این سیاه ای همیشگی چشم های خویش را نبسته است سایه ای به شیشه پنجه می کشد سایه همان سیاه ترسناک سایه ای که میخ می کند مرا زیر این شکنجه گاه ترسناک پشت شیشه می رسد به گوش من های و هوی مردهای جنگلی میخ می شود به چشم مردها چشم های آن سیاه مخملی مردها!منم همان که مدتی است کلبه ام اسیر دست سایه هاست مردها!کسی به من نگفته است آشیانه ستاره ها کجاست مردها! منم که کلبه ای سیاه حبس کرده بی قراری مرا سقف این شکنجه گاه از براست شعرهای یادگاری مرا مردها!منم که روی دفترم قیر شب همیشه چکه می کند پخش می شود به روی واژه ها عشق را هزار تکه می کند جنگل از صدای مردها پُر است مردها چه پرخروش می روند پشت شیشه را نگاه می کنم : سایه ها تبر به دوش می روند!   فصل پنجم   آمدی از دور دست انتظار آمدی با چشم هایی شبنمی با حریر اشک هایم دوختم بر تنت پیراهنی ابریشمی آمدی در کوچه باغ خاطرات نغمه ی باران طنین انداز شد بعد عمری خشک ماندن در کویر چشمهایم رو به دریا باز شد آمدی از دور و شوق دیددنت خنده را با گریه ها آمیخته باز هم این اشک شوق الود من آبروی بغض ما را ریخته ابرها از سمت شب باز آمدند فصل پنجم فصل باران سالی است امشب اما در میان سروها جای روح سبز پوشان خالی است.   روز انتقام   بعد از تو ای رفییق کدامین دوست بعد از تو ای رفییق کدامین دست اگشت های لاغر و سردم را اینجا به سنگ ها گره خواهد بست ؟ پیوند داده رشته ای از غربت دستان مهربان تورا با من ای دوست می روی و نمی دانی یک روح سرکشیم و دو پیراهن بعد از تو دست های غربیم را دیگر کسی ادامه نخواهد داد از کوچه های ساکت مرداویج تا کوچه های وحشی مفت آباد دیگر کسی به فکر شکستن نیست اینجا شب است و غربت و خاموشی مثل تمام خاطره ها بسپار زاینده رود را به فراموشی ای در میان این همه دور از خویش زیباتر از سلام خداحافظ ای تیغ بی نیام سراپاخشم تا روز انتقام خداحافظ !   دو ماهی   روی شنای لب ساحل افتاده بودن دو تا ماهی بالا و پایین می پریدن مثل دوتاکفترچاهی پولکاشو پرپرو خونی مثل دوتاغنچه ی صدبرگ یک دونفس زندگی تلخ یک دوقدم فاصله تا مرگ یک باره یک موج پریشون مشتی صدف ریخت روی شن ها زندگی پاشید روی ساحل ماهی یا رو برد توی دریا اودو تا ماهی توی دریا زنده شدن عین دوکفتر این یکیشون اومد از این سو اون یکیشون رفت ازاون ور اون دوتاماهی یکیشون تو اون دوتاماهی یکیشون من زندگی مون عین جدایی مردنمون عین رسیدن!   شاعر   اتاق خلوت شاعر پرکاغذ پر مضمون پنجره ش همیشه بازه روبه شاخه های زیتون تو کتابخونه ش لمیده ن یه عالم کتاب کهنه می کنن خراب و مستت عینهو شراب کهنه یه طرف صائب و بیدل می خونن ترانه ی غم یه طرف حافظ و قرآن سرشون روشونه ی هم این طرف حکیم گنج اون طرف حکیم طوسه گمونم دوباره رستم توی کار اشکبوسه مضموناش خیلی بزرگن اتاقش کوچیکه اما روز و شب نشسته ساکت می نویسه از غم ما از غمای روزگار و از غم نداری یامون تا شاید بمونه اسمش توی یادگاری یامون توی آتیش نداری اگه عمری سوخته باشه من که یادم نمی یاد اون شعرشو فروخته باشه ای که تو خلوت صاف می بینی شبا خدا رو تو رو جون هرچه مضمون برسون سلام ما رو ...   فصل دوم :   کندو   از چشم هایت می روم آهو بچینم یا نه چراغستانی از جادو بچینم باید پی تکرار تو تا بی نهایت آیینه ها را با تو رو در رو بچینم فانوس های روشن دلتنگی ام را تا کی در این دالان تو در تو بچینیم؟ یا کوزه های تشنه کامم را شبانه پر می کنم پنهان و در پستو بچینم کی می رسی ازراه ای خورشید ای پیر کز دست تو کشکول ها یاهو بچینم کی می رسی تا من هزاران گوشه آواز از مسجد آدینه تا خواجو بچینم لب های شور من به هم می چسبد آرام گر بوسه ای شیرین از آن کندو بچینم یک شب در این دالان قدم بگذار تا من یک عمر نرگس بو کنم شب بو بچینم امشب مهیا کن شراب و شعر حافظ تا سفره ای رنگی برای او بچینم   انار   بوسیدمت لب و دهنم بوی گل گرفت بوئیدمت تمام تنم بیگل گرفت گل های سرخ چارقدت را تکاندی و گل های خشک پیرهنم بوی گل گرفت با عطر واژه ها به سراغ من آمدی شعرم ترانه ام سخنم بوی گل گرفت تا آمدی به میمت بوی زلف تو در باغ یاس و یاسمنم بوی گل گرفت ای امتزاج شادی و غم در کنار تو خندیدنم گریستنم بوی گل گرفت گرد از کتابخانه ی من بر گرفتی و تاریخ مرده و کهنم بوی گل گرفت خون تو دانه دانه شبیه گل انار پاشید برشب و وطنم بوی گل گرفت   نقال   ای نم نم باران چه خبر آن سوی پرچین ای مزرعه ی گندم و صحرای پر از چین اینجا همه لب تشنه ی یک جرعه بهارند ای باد بهاری چه خبر از ده پایین ای شعر ز ما بگذر و بگذار که امشب لختی سر راحت بگذاریم به بالین تا مثل غزل فاش شوم بر در و دیوار ای کاش که صد تکه شوی ای دل خونین بر جامه ی من بوی تو جا مانده از آن شب عمری است که می ترسم از این باد خبر چین هرروز هوالباقی و باقی همه دیوار نفرین به تو ای کوچه ی نفرین شده نفرین هان کیست که می آید وشهنامه و یاهو انداخته برشانه و جا داده به خورجین این مرد که کشکولش سرشار ترانه است این مرد که آورده هزاران گل آمی شاید که ببارند بر این کوچه ملائک شاید بگریزند از این خانه شیاطین نقال نشسته است کناری و سیاوش آرام فرو می چکد از پرده ی چرمین ...       صبح فردا   کیست که این آوای کوهستانی داوود با او هرم صدها دشت با او لطف صدها رد با ا نیزه نیزه زخم با او کاسه کاسه داغ با من چشمه چشمه اشک با م خیمه خیمه دود با او ای نسیم آهسته پا بگذار سوی خیمه گاهش گوش کن انگار نجوا می کند معبود با او هر که امشب تشنگی را یک سحر طاقت بیارد می گذارد پا به یک دریای نامحدود با او همرهان بار سفر بربسته اند انگار و تنها تشنگی مانده است در این ظهر قیراندود با او مرگ عمری پا به پایش رفت سرگردان و خسته تا که زیر سایه ی شمشیر ها آسود با او از چه ای غم قصه ی تنهایی اش را می نگاری او که صها کهکشان داغ مکرر بود او صبح فردا کهساران شاهد میلا او بند سرخی هفتاد و یک خرشید خون آلد با او   محشر   از مرمر حسرت تراشیدند ما را عمری نشستند و پرسیدند ما را ما خشت هایی خام بر دیار بودیم ا دستان آئینه نامیدند ما را بدمستشان کردیم و چون ته مانده ی جام بر سینه ی دیار پاشیدند ما را ما را به خاک تیره افکندند چ گل با آنکه بوییدند و بوسیدند ما را پنها و بی آزار گرم بوسه بودیم از روزن دیوار ها دیدند مارا دیدند و چون آئینه ای زنگار بسته بر سنگ های سرد کوبیدند ما را ذلت ببین کز بین صدها بام کفتر گفتارها مارا پسندیدند ما را محشر شد و پا در میانی کرد مستی بردند و سنجیدند و بخشیدند ما را   خاکستان   دشنه از دوست در کمر دارم من که داغ تو بر جگر دارم پس پشت غرور مجروحم خده از گریه تلخ تر دارم دیده ای ملتمس به خاکستان دیده ای منتظر به در دارم چرخ ای چرخ این چه باری بود به گمانت که من کمر دارم؟ من که آتش نشسته بر جگرم چه نیازی به چشم تر دارم آه آئینه ی شکسته ی من از زمینت چگونه بردارم؟   نامه   شبی نشستم و گفتم دو خط دعا بنویسم دعا به نیت دفع قضا بلا بنویسم زهمدلان سفر کرده ام سراغ بگیرم به کوچه کچه ی زلف تو نامه ها بنویسم دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحیر «کدام را ننویسم کدام را بنویسم» هر آنچه را که نوشتم مچاله کردم و گفتم قلم دوباره بگیرم از ابتدا بنویسم دوقطره خون ز لبت در دوات تشنه ام افتاد که من به یاد شهیدان کربلا بنویسم صدای پای قلم را شنید کاغذ و گفتم : قلم به لیقه گذارم که بی صدا بنویسم....   الوند   دف دف زنان بیا به شبستان من برقص هو هو کنان بچرخ و به ایوان من برقص چون گرد باد پای بکب و به پای خیز چرخان میان بهت بیابان من برقص دست از میان باغچه ی م بر آر و نیلوفرانه بر لب ایوان م برقص گیس رها کن ای شب پیچیده زیر ماه لختی ای آبشار پریشان من برقص ای مستی همیشه به مینای من بچرخ ای تلخی مدام به فنجان من برقص عریان شو ای جهنم ناب ای گناه محض آتش بزن به خرمن ایمان م برقص الوند من نشسته و خاموش تا به چند برخیز ای غرور فروزان من برقص     تاریخ   از شرم گونه هاش گل انداخت آب شد بکباره تنگ نیمه پری ازشراب شد یک عمر پشت پرده ی صندوقخانه ماند گل بود و بس که پرده نشین شد گلاب شد در حافظیه ر عرق سترن چکید با بوی زلف خاجه در آمیخ ناب شد یک بوسه نذر حافظ پشمینه پش کرد با شاعرران روی زمین بی حساب شد لختی میان مرگ و تولد درنگ کرد می خواست تا سحر بشماردشهاب شد در کارگاه کوزه گران منتظرنشست کشکولی از خیال و سوال  جواب شد خد را به آب و آتش زد شاید از قضا روزی برای شعر شدن انتخاب شد پرزد شبی و خیمه بر افراخت ر سیلک کاشان شد و گلیم شد و شعر ناب شد می خواست از امیر بگوید که ناگهان «بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد» چرخی به چارباغ زد و برگ برگ برگ در گنجه های کهنه فروشان کتاب شد تاریخ راز مرده ی من شد به خون نشست آیینه ای به گستره ی آفتاب شد   جاده   جاده مانده است و من و این سر باقی مانده رمقی نیست در این پیکر باقی مانده نخل ها بی سر  شط از گل و باران خالی هیچ کس نیست در این سنگرباقی مانده تیی آن آتش سوزنده ی خاموش شده منم این سردی خاکسترباقی مانده گرچه دست و دل و چشمم همه آوارشده است باز شرمنده ام ازاین سر باقی مانده رز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم من و این باغچه ی پرپر باقی مانده شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است در همین اسب و همین خنجر باقی مانده پیشکش بادبه یک رنگی ات پاک ترین آخرین بیت در این دفتر باقی مانده تا ابد مردترین باش  علمدار بمان با توام ای یل نام آور باقی مانده   طرح   چشم تو بستر آرامش بیماران است نگهت گرمی بازارگنهکاران است دل در چاه غم افتاده و سرگشته ی ماست که چنین ملعبه ی دست خریداران است کیست این گونه سر آسیمه به در می کوبد تویی ای دوست پس پنجره  یا باران است آی ای جنگل افرا به خود این گونه مبال شیشه ی عمر تو در دست تبرداران است زندگی قسمت خاران و خسان است دریغ مرگ هم تا به ابد سهم سپیداران است   من و تو   یادته به هم رسیدیم توی دالون من و تو عاشق هم شدیم اون لحظه چه آسون من و تو یادته پر کشیدیم عین دو تا کفتر جلد تو دل آسمونا مست و غزلخون من وتو تا تموم تنمون رنگ یه رنگی بگیره چترا رو بستیم و رفتیم زیر بارون من و تو تا که حل شد تو چشای قهوه ایت چشمای من خونه کردیم ته آرامش فنجون من و تو دس به دس هم دادیم عین دو تا پیچک ناز تا بشیم سایبون باغچه و ایوون من و تو دس به دس هم دادن بزرگترا توی محل تا بمیریم و بشیم لیلی و مجنون من و تو بوی آبادی می دادیم همه جا اما حالا شدیم عین دو تا آبادی ویرون من وتو پرموجیم پر آشوب پرخواهش پر خواب دو تا ساحل دوتا دریای پریشون من وتو تا بشیم بدتر و رسواتر و عاشق تر از این بیا امشب بذاریم سربه بیابون من وتو   طرح   منم که چشم به راهم به بوی پیرهنی «ندانمت که چه گویم تو هردوچشم منی» عجب مکن که نمازم هزار تکه شده است زده است تیشه به قدقامتم تراش تنی شراب کهنه به جامم بریز ای ساقی که ریشه کرده به جان و تنم غم کهنی نمی برند از آیینه ام غبار ملال نه سرو انجمن آرایی و نه انجمنی نه سنگچین تنم را شرار شعله وری نه آسمان دلم را شهاب شب شکنی چه زنده های کمی مرده های بسیاری مسافری برساند خبر به گور کنی هلا چکامه سرایان دهن فرو بندید مگر که خواجه بخواند بر ایمان دهنی : «از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ یاسمنی»   حد   عمری خطاب کردند ناخورده مست ما را آویختند چون تاک از داربست ما را آیینه وار بودیم همراز سینه صافان آن آهنین دل آمد  در هم شکست ما را دل بسته ی شرار آن آتشین نگاهیم بگذار تابنامند آتش پرست  ما را دزدانه تا کی و چند این پرده را برانداز بگذار تا ببینند ساغربه دست ما را بی حد زدند ما را از حد گذشته بودیم شادیم از آنکه دیدند هشیار و مست مارا!     زینب(س)   شبی دراز شبی خالی از سپیده منم طلوع تلخغروبی به خوت تپیده منم پی نظاره ات ای یوسف سراپا حسن کسی که دست و دل از خویشتن بریده منم کر است  عالم و من عاجز از سخن گفتن خیال می کنم آن گنگ خواب دیده منم کسی که از همه سو زخم تیغ دیده تویی کسی که ازهمه زخم زبان شنیده منم خوشا به حال تو ای سرو رسته برسرنی نگاه کن منم این بید قد خمیده ...منم فتاده آتش غم بر دوازده بندم غزل تویی و سرآغاز این قصیده منم اگر به کوره ی داغ تو سوختم خوش باش غمت مبادکه شمشیر آبدیده منم   کلاغ پر   خوشاچو باغچه از بوی یاس سررفتن خوشاترانه شدن بی صدا سفر رفتن سری تکان بده بالی لبی دمی دستی چراکه شرط ادب نیست بی خبر رفتن! چقدر خاطره مانده به سینه ی دیوار خوشا چو تیغ به مهمانی خطر رفتن زمین هر آینه تیر و هوا هر آینه تار خوشا به پای دویدن خوشا به سر رفتن در این بسیط درن دشت چون سپیداران خوشا در اوج به پا بوسی تبر رفتن به جرم هم قدمی با صف کبوترها خوشا به حاک نشستن کلاغ پر رفتن! برو برو دل ناپخته ام که کار تو نیست به بزم می سرشب آمدن سحر رفتن نه کار طبع من است این که کار چشم شماست پی شکار مضامین تازه تر رفتن.   تودریای من بودی...   می میرد این دریای ناآرام آرام خاموش تنها بی صدا آرام آرام من زنده رودم باتلاق گاو خونی از دور می خواند مرا آرام آرام چون عکس قرص ماه یک شب ته نشین شد در برکه ی جانم خدا آرام آرام ای موج ها از تشنگی یک فوج ماهی مردند روی ماسه ها آرام آرام دریا عزادار است جاشوها بکوبید برسنج و دمام عزا آرام آرام دریای نا آرام من آغوش واکن تا جان دهد این رد و نا آرام آرام       کویر   مرا به باغ پر از کوکب کویر ببر به دست بوسی آن سرو سر به زیر ببر دلا به خاطر فرق شکسته ی دل او زخنده خنده ی من کاسه کاسه شیر ببر نوید آمدن سارهای زخمی را خبر برای سپیدارهای پیر ببر برای پنجره ها بویی از بهار بیار برای قافله ها ابری از حریر ببر هزار قافله دل عاشقانه در راه است کمی بخند و از این کاروان اسیر ببر زبان تلخ شهیدان بی مزار منم ابوذرانه مرا جانب امیر ببر دل صغیر مرا سفره های خالی را به میهمانی آن سید کبیرببر     بهار خانم   سلام ! خوش اومدی صفا آوردی این همه عطرواز کجا آوردی حاشیه ی دامن چین چینت گل سر می ره از زنبیل و خورجینت گل چه چارقد رنگ و وارنگی داری دامن سرسبز و قشنگی داری مگه قرار نبود که برنگردی حداقل ما رو خبر می کردی همین دیشب برفا رو پارو کردیم دالونو صبحی آب و جارو کردیم توکه هزار تا کشته مرده داری سربه سر گلا چرا می ذاری! یه کم بتاب به غنچه های قالی آهای آهای خورشید پرتقالی بهارخانم خوش اومدی به خونه بی تو صفا نداره آشیونه بهارخانم قربون اسم نازت قربون پاکی چادر نمازت جواب سلام غنچه ها یادت رفت بهار خانوم عیدی ما یادت رفت!   قیصر   پنداشتم که باغ گلی پرپر است او دیدم که نه برادر من قیصر است او هرکوچه باغ را که سرک می کشم هنوز می بینم از تمام درختان سراست او دیروز اگر برای شما شعر تر سرود امروز هم بهانه ی چشم تر است او یک عمر آبروی چمن بوده این درخت امروز اگر خزان زده و لاغر است او در خاک می تپد دل گرمش به یاد ما چون آتش نهفته به خاکستر است او او را به آسمان بسپارید  و بگذرید مثل کبو تران  حرم پرپر است او گاهی زلال و نرم گهی تند و گاه تیز تلفیق آب و آیینه و خنجر است او ارام آرمیده در این حجم ترمه پوش شاید به فکر یک غزل دیگر است او ...                           کتاب نیمی از خورشید اثر سعید بیابانکی       خوشه ی پروین پابوس امام هشتم   با چارقد سپید گلدارش آن سوی لمیده دور از یارش این کیست لمیده بر لب ساحل با پیکر شعله پوش تبدارش این دختر پاک شیشه پیکر کیست کاینسان شده آسمان گرفتارش انگشتک پر نوازشی ای کاش می کرد ز خواب ناز بیدارش تا با تن نقره پوش برمی خاست می برد مرا به قصد دیدارش و این غمکده را دوباره می پیچید در پیرهن حریر زرتارش دریاشده پاک تا بشوید باز گرد از سر و روی آسمان و ارش ناگاه بلند می شود از خواب چشمان کویر ، محو دیدارش نرمک نرمک به راه می افتد آن سوی در انتظار ، هوارش از دور ، فروغ گنبدی پیداست خوشرنگ تر از لباس زرتارش این بارگه کدام خورشید است ؟ با آن شب از ستاره سرشارش راهی است به سوی کوچه ی فردوس هر روزن شیشه پوش دیوارش آویخته مثل خوشهً پروین گلهای سپیده از سپیدارش آن ساغرنقره کوب مینایی با آن همه وسعتش خریدارش مهتاب در انتظار تصویرش خورشید در آرزوی دیدارش هم میچکد آفتاب از سقفش هم نور و بلور و گُل ز دیوارش این جاست که دل دخیل می بندد خود را به مشبّک شفا بارش این کیست نقاره وار پیچیده است در گوش زمان طنین تکرارش این کیست که غیر عشق محرم نیست بر دُرج همیشه سبز اسرارش هر صبح سحر اجازه می گیرد شاید بشود دمی حرم دارش از دور، فروغ گنبدی پیداست خوشرنگ تر از لباس زرتارش بر می گردد نشسته در حیرت شلاق نمی کشد به رهوارش نرمک نرمک کسوف شرمی سرد جان می گیرد کنار رخسارش رخسارش را ز شرم می پیچد در چارقد سیاه گلدارش دوبیت اشک   ای هم نشین خلوت خاموش نخل ها تنهایی ات مباد فراموش نخل ها بعد از تو چشم تشنه پرستی نداده است آبی به ریشه های عطش نوش نخل ها تنهایی ات مباد فراموش نخل ها بعد از تو چشم تشنه پرستی نداده است آبی به ریشه های عطش نوش نخل ها خم کرده است قامت شمشاد عشق را سنگینی فراق تو بر دوش نخل ها انگار یک قرابت دیرینه داشته است نیزار ناله های تو با گوش نخل ها طبعم نوشته نام تو را با دوبیت اشک برقامت همیشه عزا پوش نخل ها امشب تو نیستی و برای گریستن ما تشنه می رویم در آغوش نخل ها   زیـارت   قندیل و شمعدان و چراغان آیینه و بلوار و کبوتر تا چشم کار می کند این جا جمعیت است و نور و کبوتر امشب کبوتر دل تنگم مهمان آشایانه آقاست امشب تنم نشسته در آشوب گویی نقاره خانه آقاست آقا!بگیر دست دلم را از پشت آن ضریح طلایی چشم انتظار مرهم سبزی است این زخم، زخم کربلایی امشب حرم چقدر شلوغ است بوی اذان رها شده در باد مثل همیشه می شکند تلخ بغضی کنار پنجره پولاد ... کـوه   کوه آهسته گام بر می داشت پیکر آفتاب بر دوشش مثل آتشفشان خاموشی کوه بود و غرور خاموشش کوه می رفت و پا به پایش نیز کاروان کاروان غم و اندوه کوه می رفت و بر زمین می ماند یک دماوند ماتم و اندوه وقت آن بود تا در آن شب سرد خاک ، مهمان آفتاب شود وقت آن بود سقف سنگی شب خم شود بشکند خراب شود کوه با آفتاب نیمه شبش سینه خاک را چراغان کرد دور از آن چشم های نا محرم عشق را زیر خاک پنهان کرد ماه از کوه چهره می دزدید تاب آن دشت گریه پوش نداشت کوه سنگین و خسته بر می گشت آفتابی به روی دوش نداشت کوه سنگین و خسته بر می گشت آفتابی به روی دوش نداشت کوه می رفت و پشت نخلستان با دلی داغدار گم می شد کوه می رفت و خانه خورشید در مهی از غبار گم می شد ...   اسب های بی رکاب   پرده بر می دارد امشب آفتاب از نیزه ها می دمد یک آسمان خورشید ناب از نیزه ها می شناسی این همه خورشید خون آلود را آه، ای خورشید زخمی رخ متاب از نیزه ها کهکشان است این بیابان چون که امشب می دمد ماهتاب از خیمه ها و آفتاب از نیزه ها ریگ ریگش هم گواهی می دهد روز حساب کاین بیابان خورده زخم بی حساب از نیزه ها یال هایی سرخ و تن هایی به خون غلطیده است یادگار اسب های بی رکاب از نیزه ها آرزوی آب هم این جا عطش نوشیدن است خواهد آمد العطش ها را جواب از نیزه ها باز هم جاری است امشب رود رود از سینه ها بس که می آید صدای آب آب از نیزه ها گرچه این جا موج موج تشنگی ها جاری است می تراود چشمه چشمه شعر ناب از نیزه ها   عصر عاشورا(1)   دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را بر فراز نیزه می دیدم سر خورشید را آسمان گو تا بشوید با گلاب اشک ها گیسوان خفته در خاکستر خورشید را بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند پیکر از بوریا عریان ترخورشید را چشم های خفته در خون شفق را وا کنید تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود کاروان می برد نیم دیگر خورشید را کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را آه ، اشتر ها چه غمگین و پریشان می روند بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را   عصر عاشورا(2)   شن بود و باد ، قافله بود  و غبار بود آن سوی دشت حادثه چشم انتظار بود فرصت نداشت جامه نیلی به تن کند خورشید ، سر برهنه لب کوهسار بود گویی به پیشواز نزول فرشته ها صحرا پر از ستاره دنباله دار بود می سوخت در کویر ، عطشناک و روزه دار نخلی که از رسول خدا یادگار بود نخلی که از میان هزاران هزار فصل شیواترین مقدمه نوبهار بود شن بود و باد ، نخل شقایق تبار عشق تندیس واژگون شده ای در غبار بود می آمد از غبار ، غم آلود و شرمسار آشفته یال و شیهه زن و بی قرار بود بیرون دوید دختر زهرا ز خیمه ها برگشته بود اسب ولی بی سوار بود ...   سپیدار   عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد اشک هر صبح به دیدار تو بر می خیزد ای مسافر به گلاب نگهم خواهم شست گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد؟ تو به پا خیز و بخواه از دل من برخیز حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد شعر می خوانم و یک دشت ، غم و آهن و آه از گلوی تر نیزارتو بر می خیزد مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات که از آن بوی علمدار تو بر می خیزد ای که یک قافله خورشید به خون آغشته بامداد از لب دیوار تو بر می خیزد کیستم من که به تکرار غمت بنشینم عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد   مشرق فردا     دلتنگی مرا به تماشا گذاشته است اشکی که روی گونه من پا گذاشته است همزاد با تمامی تنهایی من است مردی که سر به دامن صحرا گذاشته است این کیست این که غربت چشمان خویش را در کوله بار خستگی ام جا گذاشته است این کیست ای که این همه دلهای تشنه را در خشکسال عاطفه تنها گذاشته است خرشید چشم اوست که هر روز هفته را چشم اتظار مشرق فردا گذاشته است   غم های کوچک شب سرودها تغزل پر غم   آن روزها که چشم تو را کم نداشتم پیراهنی به رنگ محرّم نداشتم هرگز نمی سرودمت ای آبی زلال طبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم این روح شاعرانه زیبا پرست را آن روزها که با تو نبودم نداشتم گر وا نبود پنجره ام رو به سوی تو کاری به کار مردم عالم نداشتم باور کن ای رفیق اگر دوری ات نبود میلی به این تغزل پر غم نداشتم دیشب کسی نبود و برای گریستن غیر از صفای آینه همدم نداشتم عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن ای دل چه خوب بود تو را هم نداشتم       خورشید وش   می ترسم و هر لحظه می پرهیزم از خویش می خواهم امشب باز هم بگریزم از خویش یک نخل باران خورده را مانم که دستی وقتی تکانم می دهد می ریزم از خویش در من به غیر از من کسی باقی نمانده است من نیز مثل آینه لبریزم از خیش هرشب درون خود فرو می افتم آرام خورشید وش فردا به پا می خیزم از خیش دستی ، طنابی ، حلقه ای ، داری اگر نیست خود را به دست خویش می آویزم از خویش را   بـلـم   غروب بود و من و مرغ های دریایی غروب و ساحل خاموش ، غرق تنهایی غروب بود و بلم می گشود آهسته کتاب هجرت یک مردرا به زیبایی غروب بود و از آن دورها کسی می خواند مرا به موج ، به طوفان ، به نا شکیبایی تو مثل نقطه بر خورد عشق با احساس پر از ترانه پر از گل پر از شکوفایی و من چو لحظه تلفیق رفتن و ماندن گرفته بودم و غمگین ولی تماشایی تو چشم دخته بودی چو گوش ماهی ها به من مسافر این زروق مقوایی و در می شدی و روی صورتت می ریخت نسیم ، خرمنی از گیسوان خرمایی تو دور می شدی و روی ماسه ها می ماند خطوط ممتدی از ردّ پای تنهایی غروب بود و بلم شاعرانه می پیچید مرا به مخملی از جنس خواب و لالایی غروب بود و چو آیینه ای ترک می خورد بلور بغض من و مرغ های دریایی ...   گناه قافیه ها   شبی که ماه رها کرد آسمانها را زدند راهزنان راه کاروانها را دل ودماغ سفر نیست خشم طوفان نیز شکسته بال و پِر تازه بادبانها را دودل مباش در این شهر دزد ناشی نیست مبند بیهدهشب بند کاهدانها را هوای کوچه ما را تو پیش بینی کن مگر که صاف ببینیم ، آسمانها را نمرسید به بام خیال ما یاران! که پله پله شکستند نردبانها را فسرد طبع من از شعرهای بی دردی بریز در غزلم درد استخوانها را به زیر سایه دستان لاغرم بنشین در این کویر که بردند سایبانها را برای من به زبان اشاره شعر بخوان که بسته اد در این انجمن زبانها را گاه قافیه ها بود ما مگر مستیم که زیر پا بگذاریم خرده نانها را !   بخواب کودک من   شب است باغچه های تهی ز میخک من و بوی خاطره ها در حیاط کوچک من حیاط خلوت من از سکوت سرشار است کجاست نغمه غمگینت ای چکاوک من ؟ به سکه سکه اشکم تو را خریدارم تویی بهای پس اندازه های قلک من بگیر دست مرا ای عروس دریایی بیا به یاری دنیای بی عروسک من تو را به رشته ای از آرزو گره زده اند به پشت پنجره سینه مشبک من کسی نیامده - حتی کلاغ های سیاه - به قصد غارت جالیز بی مترسک من کبوترانه بیا تخم آشتی بگذار میان گودی انگشت های کوچک من شب است و خواب عمیقی ربوده شهر مرا کجاست شیطنت کودکی ، و سوتک من ؟ بترس از این همه لولو که پشت پنجره اند بخاب شعر قشگم بخواب کودک من ....   غم های کوچک   هر رز با انبوهی از غم های کوچک گم می شوم در بین آدم های کوچک سرمایه احساس من مشتی دوبیتی است عمری است می بالم به این غم های کوچک گلبرگ ها هم پاکی ام را می شناسند مثل تمام قطره شبنم های کوچک با آنکه بیهوده است اما می سپارم زخم بزرگم را به مرهم های کوچک پیچیده بوی محتشم مثل نسیمی در سینه هامان این محرم های کوچک غم هایمان اندازه صحرا بزرگند ما را نمی فهمند آدم های کوچک   خانه گِلی   گلیم کهنه دلتنگی ام که تا شده ام مدتی است که هم خانه شما شده ام چو کوه درد ، بزرگم ولی نمی دانم چگونه در دل تنگ غروب جا شده ام به بی ریایی ات خانه گِلی سوگند که صاف و ساده همانند بوریا شده ام گناه این دل طوفان مزاج دریایی است که صخره وار هم آغوش موج ها شده ام تو رفته ای و در این باغ مثل برگی خشک به درد دوری خورشید مبتلا شده ام تو آفتابی و من آفتابگردانم طلوع کن که به سمت غروب ا شده ام   یک قبیله فاصله   می رسی از آن سر کوچه ،  مثل یک نسیم بهاری می شود دباره ازآن دور، موج خنده های تو جاری من در این محله تاریک، بی تو بی ستاره ترینم باید ای غربیه برایم ، یک سبد ستاره بیاری گر چه مثل خاطره هایم ، با منی که خسته ام از خویش از من رها شده در اشک ، یک قبیله فاصله داری ای همیشه بی خبر از من ، ای تهی ز شعر و ترانه می رسی که مثل همیشه ، دل به شعر من بسپاری کوچه خالی از پر پرواز ، خانه بی ترانه و آواز گریه کند به حال کبتر ، گریه کن به حال قناری     هذیــان   افتاده ام به بستر بیماری این جا کنار ساعت دیواری امشب نیامده است به بالینم آن مهربان برای پرستاری این جا شب است و پنجره خوابیده است مهتاب! مثل اینکه تو بیداری انگار مادر است که می آید از قاب آن اتاقک تکراری مهتاب! مثل اینکه نخوابیده است مادر، زن شکنجه و بیداری می پرسمش : کجاست غزل هایم ؟ می گویدم : بخواب که تب داری!   ناشناس   سکوت ساحلی ام را پر از تلاطم کرد نه موج بود نه طوفان فقط تبسم کرد شبح نبود ، شقایق نبود ، خواب نبود و هرچه بود مرا غرق در توهم کرد رسید، خستگی اش را تکاند در دالان و در غبار تنش پیکرم تیمم کرد نشست و ساده تر از مردمان بالا دست کمی به لهجه دلتنگی اش تکلم کرد تمام دار و ندارش دلی خدایی بود که آن هم آمد و آن شب نثار مردم کرد عجیب بود که او دانه دانه باران شد و ساحرانه مرا خوشه خوشه گندم کرد سوار تو سنی از جنس بادها شد و رفت و رفته رفته مرا در غبارها گم کرد ...   دریـا   د قدم مانده ز گرما زدگی تا دریا وعده دارد تن گرمازده ام با دریا تا که با صخره و سنگ و صدف آمیخته است می شناسد دل طوفانی ما را دریا شرمگین میشود این بار ز دریا بودن وسعتم را چو نشیند به تماشا دریا آسمان! گوش کن آماده آبی شدنم تو در این حادثه مشتاق تری یا دریا ؟ چشم تو آبی و من آبی و شعرم آبی سبتی داشته یکرنگی ما با دریا هرچه دزدید از آن قافله دیروز ، کویر میسپارد به من گم شده فردا دریا یک قدم تاب بیاور دل صحرایی من دو قدم مانده ز گرمازدگی تا دریا آه ، ای آبله پا خستگی از تن بتکان چشم واکن که رسیدیم به دریا ... دریا!   دست چین   سمند نعل طلایی که دوش ، زین کردم نثار خسته ترین عابر زمین کردم شبی نسیم شدم بوسه های سرخم را نثار دخترکان کپرنشین کردم شبی سرودم از آه سرودم از آتش و هرچه شعر و غزل بود ، شرمگین کردم هزار بار ، مضامین آتشینم را فدای تلخی این بغض آتشین کردم تو خواب بودی و این بیت های غمگین را سحر ز مزرعه عشق ، دست چین کردم ببین تو با دل تنهای من چنان کردی که من نشستم و با خویشتن چنین کردم !   باران   دیشب دعا کردم ای کاش ، امسال باران بیاید شاید پدر با دلی شاد ، ز آن سوی دالان بیاید رفته است گندم بکارد ، بابا که مرد کویر است بابا که از جنس گرماست ، وقتی زمستان بیاید نان و پنیر و محبت ، ریحان و عشق و صداقت تا سفره پهن است ای کاش ، ای کاش مهمان بیاید من می روم آسمان را ، راضی کنم تا ببارد هر کس در اینجا صمیمی است ، با مرد دهقان بیاید آن وقت آن سوی صحرا ، خواهم سرود از ته دل : ای کاش باران بیاید ، ای کاش باران بیاید پگاه در باران   شب است و دخترکی بی پناه در باران شب و چراغک خاموش ماه در باران شب و نگاه هراسان مرئد سوزنبان ز پشت پنجره های سیاه در باران پس از گذشتن از آن ریل های پیچاپیچ قطار می رسد از گرد راه در باران قطار می رسد و دخترک در این گوشه اسیر میخ هزاران نگاه در باران      تکان نمی خورد افسوس دست بی تابی برای دخترک بی پناه در باران نگاه منتظرش شسته می شود درشرم شبیه چهره پاک پگاه در باران نگاه دخترک اما به آخرین واگن دریغ می شکند بغضش آه ... در باران قطار سوت زنان محو می شود در کوه و دور می شوداز ایستگاه درباران دوباره پنجره  ریل های پیچا پیچ دوباره دختر و فانوس و ماه در باران تمام دار وندارش از انتظار همین : دو خط آهنی راه راه در باران ...   قبله نما   یادش بخیر دست دعایی که داشتم تسبح و جانماز و خدایی که داشتم دل نه ، کویر زخمی فریاد بود و عشق یادش بخیر ، کرب و بلایی که داشتم ای دل به یاد بخت سپیدی که داشتی می پیچمت به شال عزایی که داشتم دست مرا بگیر و بلندم کن ای غزل یک لحظه باش جای عصایی که داشتم ای آسمان دریچه نوری به من ببخش امشب به یاد پنجره هایی که داشتم این جاده ها کدام به آن خسته می رسند مادر کجاست قبله نمایی که داشتم؟ دادم تو را به خسته ترین عابر زمین مثل سمد نعل طلایی که  داشتم   آرزوهای کال   یک غزل جان گرفته است ، پشت لب های لال من این غزل بخشی از من است ، تکه ای از خیال من باز این خلوت بزرگ ، مثل هرشب چه دیدنی است گرمی اشک های تو ، خیسی دستمال من بس که امشب نگاه من ، در گاه تو حل شده است آسمان چکه می کند ، از نگاه زلال من یک نفر ساحرانه برد ، هر چه در چنته داشتم باز هم مثل سال پیش ، بسته شد دست و بال م گفتی امسال بگذرد، غربتت کهنه می شود گفتی و باز تازه شد ، غربت پارسال من گفتی از زخم کهنه ات ، گریه کرددم به حال تو گفتم از شعر تازه ام ، گریه کردی به حال من فصل سبزی گذشت و باز ، همچنان سبز مانده اند آرزوهای کال تو ، آرزوهای کال من   رعد و برق   بغض شب شکست ،رعدوبرق شد شهر در صدای گریه ، غرق شد تیر زد کسی به مشک آسمان باز هم در آمد اشک آسمان آسمان همان رفیق دشت ها آشنای هفت ها و هشت ها آسمام که سایبان جنگل است روز و شب چکامه خوان جگل است آسمان که زاده کویر نیست عابر پیاده کویر نیست آسمان که آشنای بی غمی است یار امتدادهای پرچمی است آسمان که بیی از دلم برد یک قدم به سمت ساحلم نبرد با شما شمایم ای کویر آی ای همیشه سر به زیر ها آسما به دادتان نمی رسد دادتان به آسما می رسد!   پیراهن سوگواری   بستم به انگشت دستت ، یک تار مو یادگاری یادت بماند برایم ، یک بقچه غربت بیاری شاید گره خورده باشید ، با بوی پیراهن ا آهسته بر من ببارید، ای ابرهای بهاری آوایی از پشت دیوار ، گویی دلم را صا ز آنجا تویی یا صدایت ؟یک بار دیگر ... قناری! سهم تو از عشق این بود :خاموشی و بی صدایی سهم من از عشق این است : همواره چشم اتظاری ای دل تو هم مثل چشمم ، خیر ازجوانی ندیدی باید بدوزم برایت ، پیراهن سوگواری تا آن که تنهایی من ، یادت بماند همیشه بستم به انگشت دستت ، یک تار مو یادگاری     گل ویاقوت   چون نسیمی یله در آتش و باران شب دوش چامه خوان ، هلهله زن ، رقص کنان ، ناز فروش تا ک وش شیشه به دست از همه س ریخته زلف گل و یاقت به هم رشته و آراسته گوش ناز ، پنهان شده در چارقدی پولک دوز شرم ، عریان شده در آینه ای شبنم پوش باد، می برد سر زلف تو را دست به دست کوچه عطر گل لبخند تورا دوش به دوش تو عرق ناک ترین ابر : سراسر بارش من عطشناک ترین دشت : سرپا آغوش باغ تنهایی ام از شبنم و باران سرمست کلبه کوچکم از نرگس و شب بو مدهوش مثل هرشب به تماشای من آن جا لب بام ماه ، این دخترک نقره تن بازی گوش تا که راز من و او فاش نگردد ای ماه بهتر آن است که تا صبح بمانی خاموش!   آشفته حالی   امشب بیا به سینه از کینه خالی ام بسپار دل به قصه آشفته حالی ام از کوچه ها بگیر سراغم که مثل تو من هم غریب گم شده این حوالی ام امشب به آب دیده و دستان گرم خویش مهمان نواز سردی گل های قالی ام خشک است دشت گونه ام چشم من ببار مگذار چو کویر در این خشکسالی ام با آنکه نارسم به درخت بلوغ عشق رحمی نمی کنند کلاغان به کالی ام از بس شهاب حادثه زخمم رسانده است چون چهره شکسته شب خال خالی ام در من نگاه کن که همانند آینه سرشارم از عطوفت و از کینه خالی ام بنشان به قاب چهره خود سیب خنده را چون آفتاب خواهی اگر پرتقالی ام پایان گرفت شعر پریشان من ولی پایان نداشت قصه آشفته حالی ام   پنجره ای رو به باغ   شب است پنجره اشک م چرا بسته است ؟ تهی نمی شوم از درد عشق تا بسته است ! بگو به قافله اشک تا روانه شود اگر چه راهزن بغض راه را بسته است خداکند که زخورشید بی نصیب شود کسی که پنجره ها را به روی ما بسته است مرا به پنجره ای رو به باغ دعوت کن که خنده ام به تماشای باغ ، وابسته ات ز دشت های شقایق بپرس توسن خشم چرا کمر به لگد کوبی شما بسته است ؟ هزار شکوه در این دل نهفته ام افسوس زبان شکوه من مثل غنچه ها بسته است !     زیر بارون   به سوی اون که رٌخش آفتاب تابونه دلم مث یه گل آفتابگردونه تو این سیاهی بی انتها تبسم تو مث ستاره دنباله دار می مونه من اون جزیره تنهام که خواب کشتی دیدم همیشه خواب یه تنها تو شب پریشونه! آهای آهی آدمایی که پارو دستتونه دلم هنوز پر از برفای زمستونه بیا شبونه ببخشیم چتر دستامونو به اون غریبه که بی چتر زیر بارونه درخت شعر من ای کاش پرشکوفه می شد که چند هفته دیگه فصل برگ ریزونه میخوام فرار کنم از سکوت شهر ما بگو که راه فرار از کدوم خیابونه؟ به این امید که یک شب بیای به خونه ما همیشه کوچه چشمای من چراغونه   جنگل   شب چو گربه ای سیاه و مخملی روی بام کلبه ام نشسته است باز این سیاه ای همیشگی چشم های خویش را نبسته است سایه ای به شیشه پنجه می کشد سایه همان سیاه ترسناک سایه ای که میخ می کند مرا زیر این شکنجه گاه ترسناک پشت شیشه می رسد به گوش من های و هوی مردهای جنگلی میخ می شود به چشم مردها چشم های آن سیاه مخملی مردها!منم همان که مدتی است کلبه ام اسیر دست سایه هاست مردها!کسی به من نگفته است آشیانه ستاره ها کجاست مردها! منم که کلبه ای سیاه حبس کرده بی قراری مرا سقف این شکنجه گاه از براست شعرهای یادگاری مرا مردها!منم که روی دفترم قیر شب همیشه چکه می کند پخش می شود به روی واژه ها عشق را هزار تکه می کند جنگل از صدای مردها پُر است مردها چه پرخروش می روند پشت شیشه را نگاه می کنم : سایه ها تبر به دوش می روند!   عروسی خوبان   درها یک درشکه می بینم یک درشکه چقدر هم زیباست نرم و آهسته می شود نزدیک مقصدش خانه قدیمی ماست خانه ما که هشتی اش امشب مثل دامان شب چراغان است خانه ما که امشب از شادی پشت بامش ستاره باران است نرم نرمک درشکه می آید می رسد روبری خانه ی ما طول این کوچه های تنها را بوده در جستجوی خانه ی ما لحظه ای بعد کوچه می بینید قامتی را که مثل شمشاد است یک نفر با اشاره می گوید : اسم این مرد شاه داماد است آفتابی به مهربانی عشق خفته در آسمان چشمانش قصه می گوید از محبت او لهجه نرم تر ز بارانش در نگاه صمیمی اش جاری است تابش چلچراغ خوشبختی امشب این مرد خوب خواهد برد خواهرم را به باغ خوشبختی مادرم می دهد به خواهر من یک سبد آفتاب و آینه امشب امشب عجب تماشایی است اشک و قرآن و آب و آینه! لحظه ای بعد در شلوغی ها خواهرم را دگر نمی بینم می شود دور و از درشکه او سایه ای بیشتر نمی بینم امشب آغاز می شود غزلی مطلعش پای بوسی خوبان امشب ام شبی تماشایی است شب خوب عروسی خوبان ...   ایستگاه بعدی   آشنا بود لهجه اش اما چهره اش را غریب می دیدم چپقش را به م تعارف کرد گفت :«دودی بگیر»خندیدم! پیرمرد از محله ای گمنام ساکن کوچه قدیمی بود پیرمرد از تبار خوبی ها مثل باران شب صمیمی بود داغ بود و صمیمی و ساده مثل احوال پرسی گرمی اتوبوس از حرارت سخنش داغ شد مثل کرسی گرمی درس یکرنگی و صداقت را خواندم از خاطرات شیرینش خط به خط شعر رنج پیدا بود روی پیشانی پر از چینش کاش این مرد در سفرها نیز با من خسته هم سفر می شد بیشتر تا ببینمش ای کاش این خیابان دراز تر می شد ولی افسوس پیرمرد غریب مقصدش ایستگاه بعدی بود حرفهایش به روشنایی آب تازه چون این دوبیت سعدی بود : «طاقت سر بریدنم باشد وز حبیبم سربریدن نیست ما خود افتادگان مسکینیم حاجت تیغ بر کشیددن نیسیت» لحظه ای بعد آن همه خوبی رفت و قلبم گرفت جایش را رفت و در گوش خویش حس کردم نرمی تِک تِک عصایش را مثل گلدان پر طروات عشق سینه اش غرق در شکفتن باد قامت او به استواری کوه چپقش تا همیشه رشن باد!   سیب   ای غرور را به نابودی کجا ؟ می روی صبح به این زودی کجا؟ سیب های سرخ گاری دستی ات هست انگاری تمام هستی ات گاری ات سرشار خوشحالی است عاشق زنبیل های خالی است م همین جا روز را شب می کنم سیب هایت را مرتب می کنم!   پادگان«1»   سیم های خاردار و زهر آلود آسما ابر پوش و بارانی استوار ایستاده ام در باد مثل این برجک نگهبانی دور تا دور من فقط صحراست بی علف بی شکار بی پرواز آه، می ترسم و دلم خالی است مثل یک پادگان بی سرباز ایستش می دهم نمی شنود باد، این پاس بخش شب بیدار می دوم داد می زنم که بایست! می گریزد ز روزن دیوار آی سربازهای خواب آلود خسته از هُرم یک عرق ریزان باد آمد چقدر می خوابید برگ ها برگ های آویزان...   پادگان«2»   از بالای این برجک می بینمت آرمیده در بستری از برف،برف از این جا سقاخانه ای هستی با هزاران هزار شمع روشم ،خاموش پلک هایم سگین می شوند سنگین تر و تو خاموش می شوی خاموش تر بخواب تهران!   پادگان«3»   میگذرم از لابلای تخت ها بی آنکه این پرندگان بی سلاح ررا بیدار کنم تا سپیده راه درازی است به دیروز می اندیشم که ترانه بود و شبنم و غزل و به فردا: که سیم خاردار است و خشونت و به این سرهای تراشیده که آرامیده اند خاموش... چیزی به سپیده نمانده است   پادگان«4»   چون درخت ایستاده ام در تلاقی سپیده و سحر باد می دمددر شیپوری پیچ پیچ که هر پگاه می آشوبد مرا و درختان دیگر را کم کمک صبح قامت برمی افرازد با شال گردنی سه رنگ ومن چون درخت ایستاده ام در تلاقی سپیده و سحر   پادگان«5»   آمیخته با بوی باروت می گذرد از لا به لای شب بها و پشت شیشه می ایستد تلنگر زنان: «برخیز! شانه هایت ستاره باران شده است!»   دل شکسته کاشی رباعیها   هرچند که دل به شعر من باخته ای افسوس مرا هنوز نشناخته ای این روح ترانه پوش پنهان در من ای دست تویی که پوست انداخته ای سرسبزترین درخت خوبی هایی تو آینه داربخت خوبی هایی تو شهر شلوغ دردهایی ای دوست زین روست که پایتخت خوبی هایی آن شب چو نسسیم نرم و آرام گریخت او روح شراب بود و از جام گریخت من این سربام در کمینش بودم خورشید شد و از آن سر بام گریخت! بر سقف چو شعر یادگاری ماندیم در حسرت نغمه ای بهاری ماندیم یاران همگی به آسمان پیوستند ما گوشه ی این قفس قناری ماندیم رحمی به دل شکسته کاشی کن این بوم سپید ررا طلا پاشی کن با آن همه واژه های رنگارنگت برخیز برای عشق نقاشی کن او آمد و سایه ساری از بید آورد یک چشمه پر از زلال امید آورد آن روز که خواب در سبدهامان بود او آمد و سیب خورشید آورد ای عاشق شب نورد پیدایم کن ای مرد همیشه مرد پیدایم کن ای عابر کوچه گرد فانوس به دست من گم شده ام بگرد پیدایم کن دیدم دل بی گناه را در زنجیر یک روز و شب سیاه را در زنجیر دیشب که نشست و بافت گیسویش را آهسته کشید مااه را در زنجیر!                           شعري از سعيد بيابانكي براي واقعه عاشورا   سعيد بيابانكي، از شاعران نام‌آشناي كشورمان غزلي به مناسبت   عاشورا سروده كه حال و هواي عمه سادات، زينب كبري (س) را نشان مي‌دهد. باز اين چه شورش است مگر محشر آمده؟ خورشيد سر برهنه به صحرا در آمده آتش به كام و زلف پريشان و سرخ روي اين آفتاب از افقي ديگر آمده چون روز روشن است كه قصدش مصاف نيست اين شاه كم سپاه كه بي‌لشكر آمده ياران نظر كنيد به پهلو گرفتنش اين كشتي نجات كه بي‌لنگر آمده «شاعر شكست خورده توفان واژه‌هاست» يا اين غزل بهانه چشم تر آمده؟ بانگ «فيا سيوف خذيني» است بر لبش خنجر فروگذاشته با حنجر آمده آورده با خودش همه از كوچك و بزرگ اصغر بغل گرفته و با اكبر آمده اي تشنگان سوخته لب، تشنگي بس است سر بر كنيد ساقي آب‌آور آمده اين ساقي علم به كف بي‌بديل كيست؟ عطشان در آب رفته و عطشان تر آمده اين ساقي رشيد كه در بزم مي كشان بي‌دست و بي‌پياله و بي‌ساغر آمده آتش به خيمه‌هاي دل عاشقان زده اين آتشي كه رفته و خاكستر آمده آبي نمانده، روزه بگيريد نخل‌ها نخل اميد رفته، ولي بي‌سر آمده جاي شريف بوسه پيغمبر خداست اين نيزه‌اي كه از همه بالاتر آمده آن سر كه تا هميشه سر از آفتاب بود امشب به خون نشسته به طشت زر آمده اي دست پرسخاوت روشن، گشوده شو دريوزه‌اي به نيت انگشتر آمده بوي بهشت دارد و همواره زنده است اين باغ گل به چشمت اگر پرپر آمده بگذار تا دمي به جمالت نظر كنم هفتاد و دومين گل از خون بر آمده لب واكن از هم اي تن بي‌سر حسين من! حرفي به لب بيار ببين خواهر آمده ...   یک شعر زیبای طنز از سعید بیابانکی   گلنار   حاج قربان علی سلام علیک پسر جان علی سلام علیک   نام بنده غلام می باشد خدمتم هم تمام می باشد   رشته ام هست کارگردانی ولی از منظر مسلمانی   چند سالی است در بلاد فرنگ طی یک ارتباط تنگاتنگ   با اجانب شبانه محشورم چه کنم از بلاد خود دورم   دشمنم با سکانس های لجن مرگ بر سینمای مستهجن   راستی از دهاتمان چه خبر از رفیقان لاتمان چه خبر   گاوها و خرانتان خوبند؟ همسر و دخترانتان خوبند   چه خبر از نگار من گلنار لعبتی زیر چادر گلدار   یاد  آن چشم های نیلی او طعم لب های زنجفیلی او?.   اخوی ها چطور می باشند باز هم تخم کینه می پاشند؟   عمه ها خاله ها همه خوبند گاو و گوساله ها همه خوبند   راستی حال درد سر دارید از سیاست شما خبر دارید ؟   از شب و شعر و شاعری چه خبر؟ راستی از جزایری چه خبر؟   نان سر سفره ها فرستادند راستی پول نفت را دادند؟   کسی آنجا نیوز می خواند افتخاری هنوز می خواند ؟   خادم این بار کشتی اش رابرد حسنی کوله پشتی اش را برد ؟   رفته آیا به سمت بهبودی حرکات سهیل محمودی !   *   درج این نکته هست قابل ذکر نیستم بنده هیچ روشنفکر   گرچه من چارقل نمی خوانم شاملو هم به کل نمی خوانم   شعراهل قبور هم ایضا بوف بینا و کور هم ایضا   من مجلات زرد می خوانم من سگ ول نگرد می خوانم   کار کی با براهنی داریم ما که نسرین ثا منی داریم   خاتمی ماتمی مرا سننه یا کیارستمی مرا سننه   گاه و بیگاه سینما بد نیست اندکی حاتمی کیا بد نیست   سینمای یه قل دو قل خوب است ایرج قادری به کل خوب است   رشته ی من زبیخ و بن الکی است عشق من سینمای ده نمکی است   جان من حرف مفت را ول کن فکرما باش و فکراین دل کن   چه قدر صاف و ساده اید هنوز شوهرش که نداده اید هنوز   پس پریشب باهاش چت کردم جان قربان علی غلط کردم   به خدا وب نداشتیم اصلا عربی می نگاشتیم اصلا   انت فی قلبی ایها الگلنار فقنا ربنا عذاب النار   حبک فی عروق در جریان همه حتی الورید و الشریان   انت فی چادری شبیه هلن فتشابه به صوفیای لورن   عشق ما هست سمعی و بصری به خدا عین حوزه ی هنری   من هم اینجا به کار مشغولم در پی جمع کردن پولم   رانت خواری نمی کنم اصلا خرده کاری نمی کنم اصلا   گرچه این سرزمین پراز کفر است به خدا آک مانده ام در بست   یادتان هست در شلوغی ها با زنان دست داد آن آقا ؟   همه جا داشت بل بشو می شد مملکت داشت زیر و رو می شد   گرچه این زن عزیز شد دستش ولی آن مرد جیز شد دستش   نامه اینجا به بعد شطرنجی است به گمانم که قا فیه گنجی است ?!   *   بگذریم از دهات می گفتیم از خر مش برات می گفتیم   راستی جان علی خرش زایید کل حسن زن برادرش زایید؟   چه خبر از صفای گندمزار نه ولش کن دوباره از گلنار   بنویسیم و حال و حول کنیم وقت آن است ما قبول کنیم   مملکت زوج خوب می خواهد زن و مردی بکوب می خواهد   دست در دست هم نهند زیاد میهن خویش را کنند آباد   هی به همدیگر اعتماد کنند جمعیت را فقط زیاد کنند   بعد هم با جناب عزراییل بشتابند سوی اسراییل   همه در دست شاخ افریقا یورش آرند سمت امریکا   هرکجا که صلاح می دانند میخ اسلام را بکوبانند   غرض از این بیاض طولانی دو کلام است و نیک می دانی   مادرم می رسد به خدمتتان هم سلامی و هم زیارتتان   گفته ام حلقه ای بیارد او سنگ بر بافه ای گذارد او   تا غلام از فرنگ برگردد مهر گلنار بیشتر گردد   چند خطی برای من کافی است حاج قربان زیاده عرضی نیست ?.   *     اول نامه ام به نام خدا هست قربان علی غلام خدا   جانم اینجا که نامش ایران است کارگردان شدن که آسان است   ای جوان جعلق بیعار رفته ای در دیار استکبار؟   با توام ای جوان دختر باز پسر صادق سماور ساز   ازهمان ابتدا شناختمت تو بگو از کجا شناختمت   نامه ات چون نداشت بسم الله گفتم این هست کافری گمراه   تو اگر شاملو نمی خوانی اسم اورا چطور می دانی   اسم اورا نبر که کافربود تو گمان می کنی که شاعر بود   گرکه مهمان به خانه ارد او دشنه در دیس می گذارد او   جان من میهمان حبیب خداست تازه او اسم خانمش آیداست   توی ایران ادیب خیلی هست مثلا مهدی سهیلی  هست   آن همه شعرهای با مفهوم نوربارد به قبر آن مرحوم   تو درآن سوی تنبلی کردی انقلابات مخملی کردی   با توام ای جوان مسئله دار دست از روستای ما بردار   درس پر زرق و برق می خوانی رفته ای غرب و شرق می خوانی   تربیت رفته پاک از یادت حاجی ام هست جد و ابادت   من همان مشتی ام و می باشم من به زخمت نمک نمی پاشم   حیف گلنار من که با توی خر بشود در فرنگ هم بستر   رفته ای توی " روم" نصف شبی تازه بلغور می کنی عربی   من از این روستا اگر برهم عربی هم به تو نشان بدهم   می فرستم تو را به رسم ادب هدیه ی کوچکی مناسب شب   می گذارم به جعبه ای گلدار چند صابون خوشگل گلنار   هیچ جایت نمی زند شوره هست این هدیه چند منظوره   راستی دختر چو دسته گلم تر گل و ورگل و تپل مپلم   فکر یک اب و نان بهتر کرد رفت از این روستا و شوهر کرد !                 منابع و مآخد   www.sangcheeen.blogfa.com/‏ www.tebyan.net www.aftabir.com www.cloob.com/name/sangcheen اطلاعات عمومی معیار ( مهرداد مهاجر ) اطلاعات عمومی نوین  (سید جمال حیدری ) سنگ چین ( سعید بیابانکی ) نیمی از خورشید (سعید بیابانکی ) 

[ پنجشنبه 1391/01/17 ] [ 15:29 ] [ احسان ]

[ ]